یاد استاد

خبر درگذشت استاد دکتر سید جعفر شهیدی، براستی تأثربار است. از آنرو که جامعه علمی و فرهنگی ما شخصیتی را از دست داد که بیش از عالم بودن، انسان بود و نماد اعتدال، انصاف، پشتکار، بی توقعی و سلامت نفس به شمار می آمد. به گمانم دکتر شهیدی واجد ویژگیهایی اخلاقی بود که در این زمانه پر شر و شور در جامعه ما بسیار نایاب هستند. در این نوشته به جای پرداختن به جایگاه علمی و فرهنگی آن زنده یاد که قطعا در روزهای آینده بسیار از آن سخن گفته خواهد شد، تنها به ذکر چند خاطره ای می پردازم که خود از او دارم. من البته هیچ گاه توفیق نداشتم که دانشجوی دکتر شهیدی باشم، ولی تا آنجا که به خاطر دارم، سه بار ( دو بار در مشهد و یک بار در تهران در سمینار تحریفات عاشورا در دانشگاه امام حسین ) به حضور ایشان رسیدم. دیدارهای مشهد البته مفصل تر بود و این خاطرات نیز متعلق به همان دیدارهاست: نخستین بار سال 1367 بود؛ استاد سید غلامرضا سعیدی بیرجندی، پدر خانم آقای دکتر شهیدی، از دنیا رفته بودند و به همت دانشجویان انجمن اسلامی دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی، مجلسی برگزار شده بود که در آن دو تن شرکت داشتند و سخنرانی کردند؛ دکتر شهیدی و دکتر سروش، که هر یک از منظری به شخصیت و آثار مرحوم سعیدی پرداختند. صبح آن روز وقتی در مهمانسرای دانشگاه فردوسی همراه یکی دو تن از دوستان، ساعتی را با او به گفتگو نشستیم، من با اشاره به وضعیت موجود جامعه و با توجه به سابقه طلبگی و نیز تاریخ دانی ایشان، در خواست کردم که نظرشان را در باره تغییر نگاه مردم به روحانیت قبل و بعد از انقلاب مطرح نمایند. آقای دکتر شهیدی طبق معمول با نرمی و اعتدال پاسخ داد که اولا روحانیت به دلیل نقش خاصی که در این نهضت داشته است، خود را متعهد به حضور در امور اجرایی می داند و ثانیا مردم در طول تاریخ نگاهشان به لباس روحانیت این بوده که می توانند در سختی ها به آن پناه ببرند، ولی گویا فعلا به آن چنین نگاهی ندارند. بر اینها چیزی نیفزود و لحن و محتوای سخنانشان آلوده به احساسات و  جانبداری های سیاسی نشد، همین را گفت و گذشت. بعد من از نظر ایشان در باره سن امام سجاد در حادثه کربلا پرسیدم و توضیح دادم که شما در کتاب زندگانی امام سجاد این نظر را پذیرفته اید که امام مقارن حادثه کربلا در سنین نوجوانی بوده است، حال آنکه روایتی وجود دارد که امام در این هنگام ازدواج کرده بود و فرزندش، امام باقر، سه ساله بود و در کربلا حضور داشت و همراه کاروان اسرا به کوفه و شام رفت. آقای دکتر شهیدی بدون هیچ بحث و مجادله ای و در کمال رفق و مدارا گفت: ببینید آقا! دو روایت است. شما یکی را پذیرفته اید، من هم دیگری را. دعوا که نداریم. فراموش نمی کنم که همان روز بعد از نماز ظهر، در اتاقشان به دنبال قرآن می گشت و چون آن را نیافت، خواست تا با مسئولین مهمانسرای دانشگاه در میان بگذاریم که در هر اتاقی قرآنی بگذارند، شاید کسی  خواست در اتاقش قرآن بخواند. شب هنگام نیز وقتی همراه یکی از دوستان ایشان را تا فرودگاه بدرقه کردیم، در بین راه و تا قبل از سوار شدن به هواپیما با هم در باره ادبیات و لغت نامه دهخدا حرف زدیم. فراموش نمی کنم که وقتی به مناسبتی، دوست همراه من، به نثر جلال آل احمد اشاره کرد، دکتر بدون اینکه تند شود یا سخنی تلخ بر زبان براند، گفت: این که نثر نیست آقا! تلگراف است. جملات تلگرافی است. روشن است که این سخن آن مرحوم به مذاق ما دو جوان خوش نیامد، ولی این نکته برایمان جالب بود که ایشان نظرشان را بدون تلخی و تندی بر زبان آوردند. این گونه سخن گفتن و نقد کردن – بخصوص در آن سالها – سخت آموزنده بود. حدود یک سال بعد  دیداری مجدد با دکتر شهیدی دست داد. باز هم در مشهد. بهمن یا اسفند ماه سال 1368 بود و برای سالگرد میلاد امام حسین (ع) باز هم در دانشکده ادبیات مجلسی برقرار بود و بخشی از آن مجلس، میزگردی بود با حضور دکتر شهیدی و دکتر خواجویان. دعوت از این دو بزرگوار از دست رفته، پیشنهاد من بود که می دانستم در تحلیل نهضت سیدالشهداء نظراتی متفاوت دارند. من مجری آن میزگرد بودم. تنگی وقت البته مجالی برای بحثهای گسترده باقی نگذاشت و بحثها در مقدمات نهضت امام که هر دو طرف سعی داشتند به صورت عمیق به آن بپردازند، متوقف ماند. یکی دیگر از مهمانان آن مجلس شاعری بود که بیش از اینکه شعر بخواند، حرف زد. آن هم حرفهایی بی ربط و حمله کرد به این شاعر و آن هنرمند و ... جناب شاعر، شب بر سر میز شام نیز حرفهایش را پی گرفت و هیچ هم نمی فهمید که در محضر چنان استاد بزرگی حرمت نگه دارد و از پرگویی بپرهیزد. دکتر شهیدی نیز صبورانه سکوت کرده بود و سخنی نمی گفت. تا اینکه آن آقای شاعر برای اثبات درستی سخنانش در رد کسانی که نام می برد، استناد کرد به اینکه خود از دهان فلانی، بوی ... شنیده است. تنها در این هنگام بود که دکتر شهیدی به سخن آمد و در مقام یک عالم، به آرامی و حتی بدون اینکه به صورت آن آقا نگاهی بیندازد، توضیح داد که حتی اگر چنین باشد، از آنجایی که هنرمند مذکور، پیرو مذهب دیگری است که ... را مباح می داند، حرجی بر او نیست. در این هنگام بود که جناب شاعر لب فرو بست و دیگر تا آخر شام سخنی نگفت. فراموش نمی کنم که در همان دیدار، در دفتر مرحوم دکتر خواجویان در دانشکده ادبیات از دکتر شهیدی راجع به یکی از حوادث تاریخ مشروطیت پرسیدم که در آن ایام جنجالی به پا کرده بود. از آنجا که آن بحثها با مسائل سیاسی نیز آمیخته شده بود، سکوت کرد و در برابر اصرار من تنها با جملاتی دوپهلو پاسخ داد. ایهام به کار رفته در پاسخ او به اندازه ای بود که مدتها طول کشید تا به مقصود اصلی وی پی بردم. اما در باره دیدار با ایشان در سمینار تحریفات عاشورا در دانشگاه امام حسین که در سال 1371 یا 72 برگزار شد هم خاطره ای دارم که بماند برای وقتی دیگر. من جز این دو سه دیدار کوتاه، فرصت و توفیق بهره بردن از محضر دکتر شهیدی را نداشتم و از این بابت همواره احساس غبن می کنم، آنچه امروز از او باقی است، آثار اوست. آثاری که در آن سیمای نویسنده ای عالم و پرمایه، ادیب، معتدل، نقاد و منصف جلوه گر است. همان نویسنده ای که روزگار ما سخت محتاج اوست و نمی دانم چقدر طول خواهد کشید تا زمانه باز کسی چون او را پرورش دهد.    

 

/ 4 نظر / 7 بازدید
سلمان

استفاده کردم سپاس

زهرا نوروزي

سلام.به جز مطالعه اثار ان مرحوم و مشاهده يك برنامه تلوزيوني مصاحبه با دكتر در زمينه عاشورا هيچ ازيشان نميدانم.در ضمن نقد جناب عالي را بر كتاب ايشان خواندم.

مجتبي سلطاني

سلام استاد بزرگوارم.از مطلبتان استفاده كردم.اميدوارم پزوهشگران عرصه ادب فارسي و تاريخ بتوانند جاي خالي آن استاد اخلاق و پزوهش را در محيط دانشگاه پر نمايند.

جمال موسوی

سلام- خالی از لطف نيست که اين بنده نيز خاطره کوتاهی از آن فقيد فرزانه در باره توجه به وضع واژگان جديد فارسی نقل کنم. به گمانم سال ۱۳۸۰ زمانی که مديرکل روابط عمومی دانشگاه تهران بودم از سوی خبرنگار مجله (مدت) چند پرسش کتبی برای معظم له فرستاده بود تا به عنوان مصاحبه چاپ گردد. در متن يکی از پرسشها از ترکيب (بازخورد دانشگاه) استفاده شده بود! استاد کتبا از پاسخ به پرسشها عذر خواستند و در حاشيه ناه به طنز و کنايه مرقوم فرمدند: من نمی دانم دانشگاه چه چيزی را خورده و پس زده و مجبور است دوباره آن را بخورد! يادش گرامی باد.