در مرقد مولانا

سه شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۳وارد صحن که شدیم، تمام گروه با هم عکس دستجمعی گرفتند. بعد دختر خانمی (شاید هم زن بود) ژاپنی آمد جلو و درخواست کرد که با گروه عکس بگیرد. کمی فارسی بلد بود و خودش را معرفی کرد که « من جاپنی هستم». هر چه نگاه کردم بر سر در ورودی مرقد، نشانی از آن « یا حضرت مولانا»ی مشهور که «لا» یش در ایران، آرم انتشارات حسینیه ارشاد و کتابهای دکتر شریعتی شد و بعضی ها از آن یک ابوبکر و یک عمر و دو عثمان درآوردند، نبود ولی این شعر بود کهکعبة العشاق آمد این مقام / هرکه ناقص آمد اینجا شد تمامو بعد وارد مرقد مردی شدم که از خراسان ما آمد و در جوار یونانیان به خاک رفت و خود حکایت سفر آفاقی و انفسی خود را در این بیت بازگفت که از خراسانم کشاندی تا بر یونانیان /  تا درآویزم به ایشان تا کنم خوش مذهبیآری آمد و رفت، ولی به قول عطار نیشابوری، آتش در جان سوختگان عالم زد. آنچه در همان ابتدای ورود، دل و جان را می نوازد، نوای نی است. سمبل عرفان مولانا  که درد و هجران فرزند آدم را به یاد می آورد و آدمی را از خود بی خود می کند و تو، هرکه باشی و هرچقدر کم مثنوی خوانده باشی و هرچه اندک حافظه و ذوقی داشته باشی، بی اختیار به زمزمه می افتی که بشنو از نی چون حکایت می کند / وز جدایی ها شکایت می کند / کز نیستان تا مرا ببریده اند / از نفیرم مرد و زن نالیده اند / سینه خواهم شرحه شرحه از فراق / تا بگویم شرح درد اشتیاق...فضای مقبره چندان بزرگ نیست، ولی سقف بلند است و همه جا مقابر مشایخ که روی هریک استوانه ای (ظاهرا نمدی) گذاشته اند و دور آن عمامه ای چند ترک پیچیده اند و عمامه ها دو رنگ: سبزها روی قبور فرزندان و سلاله مولانا و سفیدها روی مزار شاگردان و مریدان او. چند قبر بی عمامه هم بود از آن خانمها. قبرمثل این که در عوالم پس از مرگ هم سر زنان بی کلاه می ماند. اما قبر مولانا در گوشه سمت راست بناست، بلندتر از همه قبرها، با روپوشی قهوه ای و مخطوط و نورپردازی زیبایی که بر شکوه و عظمت آن افزوده است. کنار آن هم، قبرهای بهاء ولد است و سلطان ولد. چند متری جلوتر قبر حسام الدین چلبی است با تابلویی کوچک روی آن کهCELEBI HUSAMEDDIN  . بقیه قبرها هم، چنین تابلوهایی دارند. جلوی مزار مولانا به ادب ایستادم و فاتحه ای خواندم و بعددر فضاهای جانبی ساختمان که تبدیل به موزه شده اند، چرخی زدم. ویترینها پر بود از سازها و نسخه های خطی از مثنوی و دیوان شمس و صحة الابرار و دیوان حافظ و حدیقة السعاده و لباسها و کلاهها و گلدانهای مرصّع و فرشهای دستباف و رحلها و صندوقچه ها و تسبیح های چند متری و ظروف و کره ای چوبی و تابلو نوشته های متعدد بر دیوارها. یک جا، محرابی بود از سنگ سیاه و بالایش نوشته بود « من دخله کان آمنا». زنی با لباسی آبی روبروی آن زانو زده بود و دعا می شده و به بیماران می داده اند. چیزی بود شبیه سنگاب های خودمان. در صحن یک جا نمایشگاه صنایع دستی بود و آن طرف هم نمایشگاهی که در آن، مراحل سیر سالک را با مجسمه هایی نشان داده بودند، اما هیچکدام چنگی به دل نمی زدند. در صحن دکّه ای هم بود که نوار وCD  و کتاب و این جور چیزها می فروخت. بسته های شکر هم داشت. شکر عصاره نی است و جایگاه نی هم که در میان مولویه روشن. یک C D خریدم از سماع درویشان. و دیگر اینکه ورودی مرقد مولانا ۴ملیون لیر است یعنی ۲۴۴۰ تومان. از ما پول نگرفتند. شاید هم میزبانان حساب کردند. دقت نکردم.روبروی مرقد مولانا. با همسفران: مهندس گنجعلی، دکتر جعفرپور، دکتر حق نیا، دکتر کوچکی و دکتر مدرس رضوی. قونیه

/ 1 نظر / 31 بازدید