حسب حال

دخترم در مدرسه فرزانگان درس می خواند. همان که نام دیگرش استعدادهای درخشان است و به نظر من مضحک ترین پدیده در عرصه آموزش و پرورش ماست. آخر سال تحصیلی گذشته، با یادآوری مصیبتی که ۴سال پیش، هنگام رفتن به اصفهان، برای انتقال او کشیدم، فرم انتقال او را تکمیل کردیم و به تهران فرستادیم. آخر این مدارس یک ستاد مرکزی در تهران دارند که از آنجا دستور می گیرند. به یکی از دوستان همسرم هم که ساکن تهران است، مأموریت دادیم که کار را پیگری کند. سرانجام بعد از سه چهار هفته خبر رسید که موافقت شده است. خوشحال شدیم که این کار بی دردسری انجام شد. اما چنین نبود: نامه انتقال که به دستمان رسید، معلوم شد دخترم را به دبیرستان فرزانگان شماره ۲ مشهد معرفی کرده اند که برخلاف دبیرستان شماره ۱ از خانه ما دور است. مشورت کردیم و با تغییر دادن برنامه سفرمان، قرار شد سر راه اصفهان به مشهد، یک روز در تهران بمانیم و پیگیری کنیم که شماره۲بشود شماره ۱. در تهران سه نفری یعنی من و خانم و دوستشان رفتیم به ستاد کل استعدادهای درخشان. من در راهرو نشستم و مناسب ندیدم برای چنین کاری ساده، سه نفری مزاحم کارشناس نقل و انتقالات شویم. نیم ساعتی طول کشید تا اینکه خانم از اتاق نقل و انتقالات درآمد و صدایم کرد و من هم وارد ماجرا شدم. کارشناس نقل و انتقالات می گفت: " نمی شود ". پرسیدم : " چرا؟ آیا میان دو دبیرستان فرزانگان مشهد تفاوت علمی وجود دارد؟ "  گفت: " خیر ". گفتم: " پس چرا باید فرزند من به مدرسه ای که در نزدیکی خانه ما قرار دارد نرود و به راهی دورتر برود؟ "  پاسخ روشنی نداشت. فقط می گفت " نمی شود " . به هر حال بعد از کلی گفت و شنود، قرار شد درخواست مکتوبی بنویسیم و دلایلمان را شرح دهیم و کپی سند منزل را ضمیمه کنیم و ... تا بررسی شود و هفته بعد جواب اعلام شود. از اتاق کارشناس که درآمدیم، گفتیم خوب است برویم معاون آموزشی ستاد کل را هم ببینیم. ولی در اتاق انتظار که نشسته بودیم، صدای هارت و هورت خانم معاون با مراجعه کننده ای دیگر که با داشتن درخواستی مشابه به او مراجعه کرده بود، چنان در فضا پیچید که جرأت ورود به اتاق او را از ما سلب کرد. برخاستیم و چشممان به جمال ایشان روشن نشده، برگشتیم، بلکه تا هفته آینده فرجی بشود و دل سرکار خانم معاون به رحم آید و اجازه دهد که فرزند من و فرزند آن مراجعه کننده بخت برگشته، در مدرسه ای نزدیکتر درس بخوانند. آن هفته را منتظر ماندیم و این هفته خبر آمد که از " عالم امر " پاسخ منفی صادر شده است. دیدم زورمان به ستاد کل استعدادهای درخشان که نمی رسد، این بود که شروع کردم دخترم را قانع کردن که " پدرجان ! اصفهان هم که راهت دور بود. حالا فکر کن مشهد هم تنها همین یک دبیرستان را دارد و یا خانه ما در نقطه ای دیگر از شهر قرار دارد و ... " . ماجرا البته هنوز ادامه دارد. هنوز فرصت نکرده ام به دبیرستانش مراجعه و ثبت نامش کنم، اما می دانم حداقل مشکلی که وجود خواهد داشت این است که به رغم قانون اساسی مملکت و بخشنامه های هر ساله آموزش و پرورش که واقعا آنها نیز به موضوعی خنده دار تبدیل شده اند، باید رسما چند صد هزار تومان به صورت نقد یا اقساط به مدرسه پرداخت. اما اکنون بپردازم به ثبت نام پسرم. پسرم امسال به کلاس سوم دبستان می رود. من همیشه معتقد بوده ام که بهترین مدرسه، نزدیکترین مدرسه است. شاید به این دلیل که مادرم همیشه مرا در نزدیک ترین مدرسه به خانه مان ثبت نام می کرد و من در چشم برهم زدنی به مدرسه می رسیدم یا به خانه برمی گشتم. به همین دلیل اصفهان که بودیم، پسرم را در دبستانی که در کوچه مان بود، ثبت نام کردیم. وقتی داشتیم می آمدیم، پرونده اش را گرفتیم و با خود آوردیم. چند روز پیش همراه همسرم، به نزدیکترین دبستان مراجعه کردیم. گفتند جا نداریم. چون قرار است ساختمان مدرسه را تخریب و بازسازی کنند و ساختمان موقت مدرسه تقریبا نصف ساختمان فعلی ظرفیت دارد. به مدرسه بعدی رفتیم و به مدیر شیفت اول مراجعه کردیم. گفت: " جا نداریم. مگر اینکه اداره کتبا بنویسد ". اصرار کردیم. فرمی دو برگی را دادند که پر کنیم و در نوبت بمانیم. بابت این فرم دو برگی ۱۰۰ تومان پول نیز گرفتند (مثل اینکه نرخ کپی در بازار، برگی ۲۵تومان است). فردایش رفتیم اداره. گفتند: " نیازی به نامه نیست. دوباره به همان دبستان مراجعه کنید ". روز بعد در همان دبستان به مدیر شیفت دوم مراجعه کردیم. هم خودش و هم معاونش مشغول تکمیل فرم " طرح تحول اقتصادی " برای مراجعان بودند. گاهی هم سرشان را بلند می کردند و پاسخی می دادند. گفتیم آمده ایم برای ثبت نام. هم مدیر و هم معاونش با هم درآمدند که  "نمی شود ". صدایم را بلند کردم که " چرا ؟ مگر ما درهمین شهر خدمت نمی کنیم؟ مگر مالیات و عوارض نمی دهیم؟ مگر فرزندان ما از حق آموزش برخوردار نیستند؟ " مدیر آرام بود، اما معاون از جایش بلند شد و دور برداشت. جلویش درآمدم. ساکت شد و نشست پشت میز " طرح تحول اقتصادی ".  آتش بس برقرار شد و  مذاکرات ادامه پیدا کرد و سرانجام بازهم قرار شد فرم پر کنیم و تا ۲۰ شهریور صبر کنیم بلکه فرجی بشود. تا همسرم فرم تازه را پر کند، من نشستم روی یک صندلی، کنار پیرمرد محترمی که آمده بود فرم " تحول اقتصادی " اش را تکمیل کند. به آرامی گفت: " آقا ! اگر پارتی داشتید کارتان انجام می شد ". گفتم : " بله. درست می فرمایید. ولی نداریم ". بعد همین جور رفتم به فکر و خودم را با فرزندانم مقایسه کردم که راستی من چقدر خوشبخت بودم که اهل شهری کوچک بودم و در کلان شهر (؟ !) ساکن نبودم، من چقدر خوشبخت بودم که سطح همه دبستان های شهرمان یکسان بود، من چقدر خوشبخت بودم که به نزدیک ترین مدرسه می رفتم، من چقدر خوشبخت بودم که در زمان تحصیلم مدرسه استعدادهای درخشان وجود نداشت، من چقدر خوشبخت بودم که مدیر و معاون مدرسه مان تابستانها به جای اینکه کارمند " طرح تحول اقتصادی " شوند، فرصت داشتند برای سال تحصیلی آینده فکری بکنند و امکاناتی فراهم آورند، من چقدر خوشبخت بودم که ... صدایم همسرم که با مدیر و معاون خداحافظی می کرد، خیالاتم را برهم زد. برخاستم. با مدیر و معاون و پیرمردی که کنارم نشسته بود خداحافظی کردم و از دفتر مدرسه زدم بیرون. در حیاط مدرسه، مسافران تابستانی بار و بندیلشان را باز می کردند. بیرون مدرسه باز خیالات برم داشت که راستی اینجا که ما آمده بودیم، مسافرخانه سر راهی بود؟ اداره " طرح  تحول اقتصادی " بود؟ یا مدرسه بود ؟ پشت فرمان ماشین که نشستم سعی کردم همه این افکار خطرناک را از خود دور کنم. آخر خیابانها شلوغ است و اگر لحظه ای غفلت کنی و به چنین چیزهایی فکر کنی، دردسرهای یک تصادف نیز به گرفتاری های روزمره ات افزوده خواهد شد.        

 

/ 8 نظر / 5 بازدید
مهدی شریفی

سلام استاد قدیمی ها میگویند : هر جه آید سال نو گویم دریغ از پارسال.

بنجامین البرزی

با سلام از این که تازه دارید یاد می گیرید که تمدن را بگذارید کنار بسیار خرسندم و بیشتر از این خوشحالم که شما تاریخ نگار هستید و این وقایع ثبت خواهد شد و وقتی نبیره ی من در کافه انسان دارد کله ی یکی از دوستان اش را آب پز می کند و ی خورد می تواند این هارا بخواند .این ها که شما دارید می گویید خوشخیمانه ترین معظلات جامعه ایی ست که در آن زنده گی می کنید اگر وارد تاجتماع البنه نه اجتماع ژایزه ی دانشگاهیان ژستور ریزه بشوید استعداد برای انتحار در شما فراوان یافت می شود.با این همه بی نظیر بود این متن.یک ژرینت گرفتم تا روزی دوبار بخوانمش .موهای تنم سیخ شد.

بنجامین البرزی

با سلام از این که تازه دارید یاد می گیرید که تمدن را بگذارید کنار بسیار خرسندم و بیشتر از این خوشحالم که شما تاریخ نگار هستید و این وقایع ثبت خواهد شد و وقتی نبیره ی من در کافه انسان دارد کله ی یکی از دوستان اش را آب پز می کند و ی خورد می تواند این هارا بخواند .این ها که شما دارید می گویید خوشخیمانه ترین معظلات جامعه ایی ست که در آن زنده گی می کنید اگر وارد تاجتماع البنه نه اجتماع ژایزه ی دانشگاهیان ژستور ریزه بشوید استعداد برای انتحار در شما فراوان یافت می شود.با این همه بی نظیر بود این متن.یک ژرینت گرفتم تا روزی دوبار بخوانمش .موهای تنم سیخ شد.

قنوات

جناب البرزی سلام. از کج فهمی شما بسیار متاسفم. ادبیات نوشته تان نیز بسیار بد است. بهتر است به جای قلمبه حرف زدن و فلسفه بافتن و دیگران را راهنمایی کردن کمی بیشتر مطالعه کنید و چیزهایی بیاموزید. من نه تمدن را کنار گذاشته ام و نه مثل شما به انتحار فکر می کنم. با سطح فکر نازل شما هم هیچ احساس قرابتی نمی کنم. گمان نکنید همه مشکلات خوش خیم و بدخیم جامعه را نیز به نهاد سیاست نسبت می دهم. من در بروز و عدم حل مشکلات جامعه تک تک مردم از جمله خودم را مقصر می دانم. میان اندیشه من و شما فرسنگ ها فاصله وجود دارد. تقاضا می کنم به این تفاوت و فاصله بیشتر توجه کنید.

ئ

سلام استاد زندگی در مشهد سخت است و این هنوز اولش است. چرا ما مشهدی ها نسبت به نرم کل کشور کم حوصله تر ، بد اخلاق تر و بی گذشت تر هستیم؟ و دستمان کمتر به کمک می رود؟

بهار

سلام جناب استاد بهتون خوشامد میگم که مجددا به مشهد تشریف آوردین و متاسفم که به مشکل برخوردین. با تاثر باید بگم که واقعا تا کی می خواد این مسائل و مشکلات وجود داشته باشه و اینقدر وقت و اعصاب مردم برای همه بی ارزش باشه؟ یه دبستان توی مشهد هست که برای ثبت نام پایه اول نزدیک هفتصدهزار تومن پول میگیره تازه میگه علی الحساب . خدا آخر و عاقبت ما بچه ها رو ختم بخیر کنه .

دوستان

سلام استاد گرامی آمدیم دانشکده زیارتتان کنیم تشریف نداشتید. کم سعادت بودیم

قنوات

دوستان سلام. کم سعادتی از ما بوده است. هفته آینده در دانشکده منتظرتان هستم.