امام علی(ع) و مشکل زبان در شهر کوفه
علی (ع) را در عرصه سخن و سخنوری مقامی است بلند. این نکتهای است که دوست و دشمن و گذشتگان و معاصرین به آن اقرار کردهاند. شاهد این مدعا کتابی است در برگیرنده بخشی قابل توجه از خطبهها، نامهها و کلمات قصار آن حضرت که توسط ادیب برجسته سده چهارم هجری، سید رضی (م ۴٠۶ ق) گردآوری شده و نهج البلاغه (راه روشن بلاغت) نام گرفته است. در این باره بسیار سخن گفتهاند و ما را قصد تکرار آن سخنان نیست. بنابراین در این مقاله از منظری دیگر به این موضوع خواهیم پرداخت و آن میزان فهم و تأثیر سخنان آن جناب، بر مخاطبین او در همان روزگار است.
ادامه مطلبتاریخ و دیگر علوم
چندی پیش سرکار خانم رستمی به مناسبتی خواسته بودند در باره ارتباطات بین رشته ای نظر بدهم. برای ایشان کامنتی گذاشتم که ظاهرا به دستشان نرسید. اکنون مطالبی را که برای ایشان نوشته بودم، در قالب منظم تری در این پست می نویسم. این نکته را هم یادآوری می کنم که بحث در این زمینه بسیار مفصل است و آنچه من نوشته ام تنها چند نکته و ملاحظه مهم تر است.
ادامه مطلب
بررسی دو روایت از ماجرای سپاه اسامه
عنوان مقاله ای است از من که در شماره اخیر (شماره ۶) مجله تاریخ و تمدن اسلامی منتشر شده است. این مجله توسط گروه تاریخ و تمدن اسلامی دانشگاه آزاد – مجتمع علوم و تحقیقات - منتشر می شود و سردبیر آن استاد دکتر هادی عالم زاده است. این مجله در سایه دقت نظر و سختگیری های عالمانه ایشان در مدت کمی که از انتشار آن می گذرد به موفقیت خوبی دست یافته است...
ادامه مطلبمشکلات تقویم قمری
تقویم رایج در ثبت حوادث تاریخ اسلام تا پیش از دوره های اخیر، تقویم هجری قمری بوده است. مبنای این تقویم گردش ماه (قمر) به دور زمین است که پیش از اسلام در میان اعراب رواج داشته است. این تقویم البته تا پیش از اسلام، مبادی مختلفی داشت و هر از چند گاهی مبدأ آن تغییر می کرد. مثلا در میان قریش، سال مرگ قصی بن کلاب مبدأ تاریخ بود. گاه نیز جنگ یا حادثه ای مهم را مبدأ تاریخ قرار می دادند. ظاهرا ماجرای سپاه فیل نیز برای مدتی مبدأ تاریخ در میان قریش بود. در دوره اسلامی، هجرت پیامبر از مکه به مدینه مبدأ تاریخ قمری قرار گرفت که تا به امروز باقی است و تغییری نکرده است.
ادامه مطلبمشکلات اصلاحات
سرکار خانم باقری در وبلاگ " تاریخ از یاد رفته " از این جانب و تعدادی از همکاران خواسته بودند به این سوال پاسخ دهیم که چرا اصلاحات در ایران ناموفق است؟ برای متن پاسخ این جانب در وبلاگ ایشان اینجا کلیک کنید.
شاه نامه و باوند نامه
یکی از تاریخ های محلی طبرستان، کتابی است به نام باوند نامه، اثرنویسنده ای ناشناس، که در سالهای نیمه دوم سده ۵ یا اولین سالهای سده ۶ هجری قمری تدوین شده است. از این کتاب متأسفانه هیچ نسخه ای در دست نیست و آشنایی ما با آن از طریق ابن اسفندیار است که در مقدمه کتاب تاریخ طبرستان از آن نام برده است (ص ۴).
ادامه مطلبهنرمندان و مورخان
مدتی است دو سریال در باره زندگانی دو تن از شخصیت های علمی و ادبی معاصر (دکتر محمد قریب و استاد محمد حسین شهریار) از تلویزیون پخش می شود. اخیرا دختر مرحوم استاد شهریار به تصویری که از پدر و مادرش در این سریال عرضه شده اعتراض کرده و ظاهرا به همین دلیل، بخش های زیادی از قسمت اخیر این فیلم حذف شده است. از آن سو کارگردان نیز نسبت به این موضوع اعتراض کرده است. در این باره و بعضی موارد مشابه ذکر نکاتی مفید به نظر می رسد:
ادامه مطلبمطهری، شخصیتی منحصر به فرد در میان روحانیت
۱. مطهری انسانی بود دلبسته دانش و فرهنگ؛ او از سنین نوجوانی که پای در راه تحصیل علوم دینی نهاد، تا پایان عمر هیچ گاه از خواندن و اندیشیدن و گفتن و نوشتن دست نکشید. پرداختن به علم و دانش نزد او وسیلهای برای رسیدن به چیزی دیگر نبود. او به نفس حقیقت عشق میورزید، هم از این رو میتوان او را به معنی دقیق و درست کلمه فیلسوف (دوستدار دانایی) لقب داد.
ادامه مطلبآمار و ارقام در گزارش های تاریخی
یکی از اجزای گزارش های تاریخی، آمار و ارقام است. مثلا مورخان در آثار خود معمولا به شمار سپاهیان و تلفات جنگ ها اشاره کرده و از این بابت اطلاعات مهمی را در اختیار مخاطبین خود قرار داده اند. با وجود این باید توجه داشت که آمار ثبت شده در منابع تاریخی معمولا چندان دقیق نیستند و به دلایل گوناگون عمدتا در آنها مبالغه صورت گرفته است.
ادامه مطلبنخستین تاریخ های خراسان در دوره اسلامی
عنوان مقاله ای است از این جانب که در شماره اخیر(۷۸) مجله مطالعات اسلامی ( فصل نامه علمی – پژوهشی دانشکده الهیات دانشگاه فردوسی مشهد) به چاپ رسیده است. در اینجا به نقل خلاصه این مقاله و نیز نتیجه گیری آن اکتفاء می کنم:
ادامه مطلبتاریخ چیست؟
اولین سؤالی که در باره هر پدیده یا مفهومی می توان و هم باید مطرح کرد، پرسش از ماهیت آن است. یعنی این که آن پدیده یا مفهوم چیست؟ واقعیت این است که تا چیستی چیزی معلوم نشود، نمی توان هیچ سخن معتبر و متقنی در باره آن گفت و شنید.
ادامه مطلبتصویر پیامبر !؟
چند سال پیش در کشور ما تصویری چاپ و بزودی در تیراژی میلیونی درسراسر کشور توزیع شد که ادعا می شد تصویری است که بحیرای راهب در ملاقات با پیامبر (ص) در سنین نوجوانی از آن حضرت کشیده است.
بررسی داستان ورود اهل بیت (ع) به کربلاء در بیستم صفر سال 61 هجری
متن این مقاله را در سال 1372 در سمینار بررسی تحریفات عاشورا در دانشگاه امام حسین ارائه کردم. این متن در مجموعه مقالات این سمینار که تحت عنوان خورشید شهادت به چاپ رسیده با عنوان « تبیین یک تحریف» منتشر شده است.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ابوبکر؛ از مدینه تا سبزوار
داستان ضعف و شدت یافتن دوستی ها و دشمنی های مذهبی در گذر تاریخ، داستان جالبی است: علی (ع) به رغم مشکلاتی که با سه خلیفه اول داشت، ابایی نداشت که از میان پسران خود، سه تن را ابوبکر، عمر و عثمان بنامد. این اقدام آن حضرت، کاری معمولی بود و هیچ بار مثبت یا منفی نداشت، زیرا ابوبکر و عمر و عثمان از اسامی رایج در میان اعراب بودند. اما بعدها و با شدت گرفتن نزاع شیعه و سنی وضع دیگر شد؛ از امام صادق روایتی است که فرزندان خود را به نام خلفاء ننامید. پس از آن نیز در برخی منابع شیعی کوشش شد توجیهاتی برای اسامی پسران امام علی (ع) صورت پذیرد. ابوالفرج اصفهانی در کتاب مقاتل الطالبیین در باره عثمان بن علی که از شهدای کربلاست، آورده است که امام او را به خاطر علاقه به عثمان بن مظعون به این نام نامید. شیخ عباس قمی نیز در منتهی الآمال همین سخن را تکرار کرده است. اما در سده های بعد کار از این توجیهات فراتر رفت و این نامهای سه گانه، در میان شیعیان به نامهایی منفور تبدیل شدند، تا حدی که هیچ کس فرزندش را به این نامها مسمّی نمی کرد. مولوی در کتاب مثنوی داستان جالبی را نقل کرده که نشانگر باورهای مذهبی و رفتارهای شخصی و اجتماعی شیعیان در سده های 6 و 7 ق است: « حکایت محمد خوارزمشاه که شهر سبزوار که همه رافضی باشند، به جنگ بگرفت. امان جان خواستند. گفت آنگه امان دهم که از این شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید».گفت نرهانید از من جان خویش/ تا نیاریدم ابوبکری به پیش.../ بس جوال زر کشیدندش به راه / کز چنین شهری ابوبکری مخواه / کی بود بوبکر اندر سبزوار / یا کلوخ خشک اندر جویبار.../ رو بتابید از زر و گفت ای مغان / تا نیاریدم ابوبکر ارمغان / هیچ سودی نیست کودک نیستم / تا به زرّ و سیم حیران بیستم... / مردم از سر اجبار به جستجو برآمدند و سرانجام؛ بعد سه روز و سه شب که اشتافتند / یک ابوبکر نزاری یافتند / رهگذر بود و بمانده از مرض / در یکی گوشه خرابه پر حرض... / تخته مرده کشان بفراشتند / و آن ابوبکر مرا برداشتند / به گزارش مولوی وضعیت عمر در کاشان که آن نیز شهری شیعه نشین بود، از همین قرار بود. این موارد نشان می دهد که دوستی ها و دشمنی های مذهبی در گذر سالها و سده ها و تحت تأثیر عوامل مختلف دچار شدت و ضعف می شوند و این بیش از هرچیز حاکی از تاریخی بودن جنبه هایی از مضامین و محتوای مذاهب و باورهای مذهبی است.
رابطه بوروکراسی و استبداد در تاریخ معاصر ایران
اگر دو نمودار کاسته شدن از خشونت دولتها در تاریخ معاصر ایران و رشد بوروکراسی جدید را با هم مقایسه کنیم، مشاهده می شود که این دو نمودار مسیری معکوس را طی کرده اند؛ به این معنی که از یک سو، خشونت به شیوه سنتی و پیشا مدرن آن از رفتار نهاد حکومت رخت بربسته و از سوی دیگر بوروکراسی اداری اوج گرفته است. شاید در وهله اول چنین تصور شود که این اتفاقی مبارک و میمون است (و واقعا نیز تا حدی چنین است) ولی به نظر نگارنده این موضوع لایه پنهانی نیز دارد که باید به اندازه کافی به آن دقت کرد و آن اینکه در تاریخ معاصر ایران (از اواخر دوره قاجار به بعد) نهاد حکومت به معنی عام آن، با کاسته شدن از اقتدار و استبداد سنتی خود، بوروکراسی پر پیچ و خم اداری را جایگزین آن کرد. یعنی اینکه برخلاف روزگاران قدیم که مردم توسط فراشان و عمال دولتها چوب و فلک می شدند و آبرو و مال و جانشان مدام در معرض تهدید دولتیان بود تا نظم و انضباط مورد نظر حکومت همه جا اعمال گردد، در دوره های جدید این هدف با تمسک به شیوه ای جدید و البته ملایم یعنی اعمال گسترده بوروکراسی اداری پیگری شد. بر این اساس ادارات در جامعه ما از آغاز تأسیس تاکنون بیش از آنکه با هدف و برنامه حل مشکلات مردم، فعالیت کنند، ابزار و وسیله ای برای اعمال برنامه ها و قدرت نهاد حکومت بوده اند. پیچیدگی روز بروز بوروکراسی اداری، کلافگی مردم از دست ادارات و پرهیز آنان - تا حد ممکن - از مراجعه به این مراکز و عدم اقبال دولتمردان به کوچک کردن ادارات و سپردن امور مردم به دست خود آنان، جملگی می توانند گزاره هایی در اثبات این مدعا به شمار آیند. نگارنده البته نظر خود را سخن نهایی قلمداد نمی کند و جای بحث و نظر را در این باره باز می داند و به این موضوع نیز بیشتر به عنوان سوژه ای علمی و تاریخی می نگرد نه مسأله ای سیاسی از نوع روزمره آن و ختم کلام تأکید مجدد است بر این نکته که در این بحث منظور از نهاد حکومت، دولتی خاص در دوره ای خاص نیست؛ اتفاقی که تبیین شد، در جامعه ما از اواخر دوره قاجار آغاز گردیده و همچنان ادامه دارد.
دموکراسی خوارج
بعضی روشنفکران سکولار، در مقایسه میان نظرات سیاسی تشیع و خوارج ادعا می کنند که خوارج نسبت به شیعیان که از نوعی نظام حکومتی موروثی جانبداری کرده اند، دموکرات تر هستند. به این دلیل که آنان رهبری جامعه را منحصر به خاندانی خاص نمی دانند و به انتقال آن از راه وراثت اعتقادی ندارند. نگارنده اصراری بر منطبق نشان دادن نظام سیاسی تشیع با اصول دموکراسی ندارد، اما واقعیت این است که مراجعه به تاریخ نشان می دهد؛ خوارج به رغم شعارهای خود در عرصه سیاست، در عمل هیچ گاه دموکرات نبوده اند و انتخاب رهبران در میان آنان نیز هیچ گاه با ساز و کارهای دموکراتیک صورت نپذیرفته است: دو دولت مشهور خوارج در سده های آغازین تاریخ اسلام، بنی رستم و بنی مدرار هستند که هردو در شمال آفریقا تشکیل شدند. در دولت بنی رستم (160-296ق)، بنیانگزار آن یعنی عبدالرحمن بن رستم، هنگام مرگ شورایی هفت نفره تشکیل داد تا امیر بعد از او را انتخاب کنند. جالب اینکه وی پسرش، عبدالوهاب، را نیز جزء این شورا قرار داد و همه چیز به گونه ای پیش رفت که پسر بر جای پدر نشست و بازهم اصل وراثت تعیین کننده رهبر جامعه شد. مخالفین این انتخاب موروثی نیز سرکوب شدند و رهبر آنان به قتل رسید. پس از عبدالوهاب نیز فرزندان و نوادگان او یکی پس از دیگری حاکم شدند و حکومت در این خاندان انحصاری شد. در دولت بنی مدرار (140-309ق) نیز اوضاع از همین قرار بود؛ آنان از همان ابتدا درگیر منازعه قدرت شدند و سمکو بن واسول به کمک قبیله خود، بنیانگزار این دولت، عیسی بن یزید، را به قتل رساند و خود جای او را گرفت. پس از او نیز فرزندان و نوادگانش به حکومت رسیدند. نگارنده قصد محکوم کردن خوارج را به این دلیل ندارد، زیرا آنان در برابر واقعیات روزگار خود و ابتناء حکومت بر عصبیت، چاره ای جز این نداشتند، ولی نمی تواند تعجب خود را از کار کسانی که چنین مقایسه هایی صورت می دهند و چنین نظراتی مطرح می کنند، ابراز نکند. به نظر اینجانب، اینها همه ناشی از تقدم تحلیل بر تبیین و توصیف است. به این معنی که گروهی بدون خواندن جزئیات تاریخ یک دوره، یک گروه و یا یک حادثه و عدم توانایی توصیف و تبیین دقیق آن، به نظریه پردازی در آن باره روی می آورند و این یکی از بزرگترین آفات داوری علمی است. ناخوانده ملا شدن متأسفانه به شیوه ای رایج در جامعه ما تبدیل شده است و در این میان، تاریخ عرصه ای گردیده که هرکس ازهر جا واماند، راهی به آن می جوید.
گفتگو در باره تکرار تاریخ
آقای مهرداد صدقی، که هنرمند است و فعلا به پژوهش در هنر مشغول است، درباره مقاله «آیا تاریخ تکرار می شود؟» نظر خود را برای من ارسال کرده اند. ابتدا متن نظر ایشان را می آورم و بعد پاسخ آن را.
سلام آقای قنوات. با توجه به مطلبی که عنوان کردید می خواستم سوالی بپرسم و در این رابطه فرضیه ای را مطرح نمایم. برای اینکه این فرضیه بهتر درک شود خوب است آن را به صورت شماتیک و تصویری در نظر بگیریم.آیا این امکان وجود دارد که تاریخ حرکتی مارپیچی حول یک نقطه داشته باشد و در مقاطعی که این حرکت مارپیچی بر روی یک محور قرار می گیرد ما می توانیم شباهت های زیادی را در نهاد های یک جامعه با مرحله قبلی که آنهم روی همان محور قرار گرفته است تشخیص دهیم. البته همانطور که شما در مطلبتان اشاره کردید شباهت کاملا دیده نمی شود چون عوامل به وجود آورنده آن با هم تفاوت دارند. اما به نظر می رسد یک روح کلی در دو دوره شبیه به هم بوده است. اگر بخواهم منظور خود را با مثالی که در ظاهر ربطی به تاریخ ندارد می توانم مسئله مد را مثال بزنم:در تغییرات مد و سبک زندگی ما می بینیم که تکرارهایی را در دوره های نسبتا قابل پیش بینی شاهد هستیم که شباهت های زیادی با هم دارند هر چند عینا با هم مطابقت ندارد و مد جدید چیزی فراتر از مد مشابه خود در ۴۰ سال پیش است. انگار رویداد های ۴۰ سال گذشته این سبک جدید را یک پله به جلو رانده است و آنرا گسترش داده. (پایان نظر آقای صدقی)
جناب آقای صدقی سلام. از دریافت پیامتان و مشارکتان در بحث «تکرار تاریخ» متشکرم، اما متوجه منظور شما از «حرکت مارپیچی حول یک نقطه » نشدم. معمولا این حرکت دورانی است که حول یک نقطه یا یک محور صورت می پذیرد. بنابراین خواهش می کنم اگر مقدور است در این باره توضیح بیشتری بدهید تا مقصود شما را درک کنم. البته این عقیده که تاریخ دارای حرکتی مشخص و مراحلی معین است، همان چیزی است که به آن فلسفه تاریخ می گویند که امروزه با نقدهایی مواجه شده و به درست یا غلط ، چندان مورد توجه نیست. اما قسمت پایانی مطلب شما در باره مد، همان چیزی است که من هم معتقدم؛ یعنی اینکه آنچه مثلا جوانان جامعه ای بعد از 40 سال به آن روی می آورند، دقیقا آن چیزی نیست که جوانان 40 سال پیش، از آن پیروی می کرده اند، گرچه شباهتهایی با آن دارد. منتظر توضیحات تکمیلی شما هستم.
با تشکر
قنوات
آیا تاریخ تکرار می شود؟
جملاتی مانند « تاریخ تکرار می شود » ، « باز هم تاریخ تکرار شد» و یا برخی گزاره های مشابه را گاهی هنگام رخ دادن واقعه ای از زبان این و آن می شنویم. معمولا در این موارد، گویندگان چنین جملاتی، واقعه ای را که بعد از واقعه ای دیگر رخ داده، و به نظر آنان کاملا منطبق با واقعه قبلی است، مصداق تکرار تاریخ معرفی می کنند، اما واقعیت این است که این سخن مشهور، اصل و پایه ای ندارد و صرفا ناشی از یک خطای معرفتی است. به این دلیل که
نرشخی یا برسخی !؟
تاریخ بخارا نوشته ابوبکر محمد بن جعفر نرشخی (286 ـ 348 ق) که یکی از مشهورترین تاریخهای محلی ایران است، در سال 332 ق به زبان عربی تألیف گردید. از مؤلف این کتاب، ابوبکر محمد بن جعفر نرشخی (منسوب به نرشخ یکی از روستاهای بخارا)، چندان اطلاعاتی در دست نیست و تنها کسی که از او نام برده، عبدالکریم سمعانی، نویسنده کتاب الانساب، است که نام و نسب دقیق او را اینچنین ضبط کرده: «ابوبکر محمد بن جعفر بن زکریا بن خطاب بن شریک بن بزیع (یزیع) النرشخی» و او را بخارایی دانسته ( الانساب، ج 13، ص 8-77). این اثر مهم، دو قرن بعد، به سال 522 ق. توسط ابونصر قباوی به فارسی برگردانده شد. نیم قرن بعد این بار نوبت به محمد بن زفر بن عمر رسید که به سال 574 ق این متن ترجمه شده را تلخیص کرد. آنچه امروز به دست ما رسیده همین متن ملخّص است. نکته مورد نظر در این مقاله تردیدی است که در صحت انتساب این کتاب به ابوبکر نرشخی صورت گرفته است. ظاهرا نخستین کسی که در درستی این انتساب تشکیک کرده است، پژوهشگر بزرگ معاصر، مرحوم محمد قزوینی است: وی معتقد است که این کتاب نه از آن ابوبکر نرشخی بلکه متعلق به ابوبیاض بکر (ابوبکر) منصور برسخی (منسوب به برسخان از روستاهای بخارا) بوده است. دلیل او بر این مدعا آن است که سمعانی ـ به عنوان تنها کسی است که از ابوبکر نرشخی سخن گفته ـ هیچ اشارهای به این کتاب نکرده است، ولی هنگام سخن گفتن از برسخی اشاره کرده است که او کتابی داشته است به نام تاریخ بخارا. به گفته محمد قزوینی، ظاهرا این تصحیف یا توسط شفر، مصحح فرانسوی تاریخ بخارا، و یا در نسخه مورد استفاده او صورت گرفته و سپس شهرت یافته است ( یادداشتهای قزوینی، ج 7، ص 199). پس از مرحوم قزوینی و مقارن با انتشار ترجمه عربی تاریخ بخارا در مصر (1965 م)، یکی از نویسندگان عرب به نام بشّار عوّاد معروف نیز با نوشتن مقالهای در صحت انتساب این کتاب به نرشخی تردید کرد و جالب اینکه ادلهای که برای اثبات ادعای خود اقامه کرد، تقریبا همان بود که پیشتر محمد قزوینی اقامه کرده بود. ادله او از این قرار است: الف. هیچ نویسندهای جز سمعانی از ابوبکر نرشخی نام نبرده و وی نیز به کتاب او اشارهای نکرده است، ب. در برابر، همه مآخذ متعددی که از ابوبکر برسخی نام بردهاند، از کتاب تاریخ بخارا ی او سخن گفتهاند، ج. کنیه هر دو نفر یکی است (ابوبکر)، د. نگارش نسبت این دو تن (نرشخی و برسخی) همانند هم است و فقط در نقطهها متفاوتاند، ذ. هر دو معاصر بودهاند (نرشخی متوفی 348 ق است و برسخی نیز تقریبا در نیمه سده چهارم هجری درگذشته است)، ر.هر دو اهل روستاهای بخارا بودهاند.
بشّارعوّاد معروف بر اساس این دلایل نتیجه گرفته است که این تصحیف احتمالا از همان زمانهای دور صورت گرفته و هنگام کتابت نسخههای این کتاب، « برسخی» تبدیل به « نرشخی» گردیده است (مؤلف تاریخ بخارا کیست؟، ص 6). این سخنان البته نه مورد قبول مصحح ایرانی تاریخ بخارا قرار گرفته و نه مترجمان عرب این کتاب آن را پذیرفتهاند: مدرس رضوی سخن محمد قزوینی را نادرست دانسته به این دلیل که اولا مترجم کتاب یعنی ابونصر قباوی در ابتدای کتاب تصریح کرده است که مؤلف آن ابوبکر محمد بن جعفر نرشخی است، ثانیا نام نویسنده و نام پدرش (محمد بن جعفر) در متن موجود تاریخ بخارا 23 بار تکرار شده است که در بسیاری از موارد با نسبت نرشخی همراه است، بنابراین احتمال تصحیف در تمام موارد و همه نسخهها بسیار بعید است. به نظر مدرس رضوی همزمانی نرشخی با دوره حکومت ابومحمد نوح بن نصر سامانی ( که کتاب به نام او تألیف گردیده است) و از آن طرف نامشخص بودن تاریخ دقیق تولد و مرگ برسخی نیز یکی دیگر از نشانههایی است که صحت انتساب این کتاب به نرشخی را اثبات میکند ( مقدمه بر تاریخ بخارا، ص 16). مترجمین عربی تاریخ بخارا نیز در نامهای که به بشّار عوّاد معروف نوشتهاند و او متن آن را در مقاله خود آورده است، گفتهاند به رغم اینکه هیچ یک از نویسندگان و مورخان به تاریخ بخارا ی نرشخی اشارهای نکردهاند، ولی اینکه در تمامی 38 نسخه موجود این کتاب، مؤلف آن نرشخی ثبت شده است و نه برسخی و هیچ یک از ناشران و مترجمان این کتاب نیز سخنی جز این نگفتهاند، نشانه صحت انتساب این کتاب به نرشخی است. هرچند به دلیل آنکه قدیمترین نسخه خطی کتاب متعلق است به سده 15م (9 ق) و این بسیار دور از تاریخ تألیف کتاب است، بسختی میتوان در این باره اظهار نظری دقیق کرد (مؤلف تاریخ بخارا کیست؟ ص 7).
به هرحال با توجه به آنچه گذشت، میتوان نتیجه گرفت که آنچه قزوینی و بشّار عوّاد معروف گفتهاند یک گمان قابل تأمل است، ولی واقعا هیچ یک از دلایل اقامه شده توسط آنها در آن حد قوی نیست که انتساب این کتاب به نرشخی را باطل کند: اینکه نویسندگان از نرشخی نام نبردهاند و سمعانی نیز که نام برده به کتاب او اشاره نکرده است، دلیلی پذیرفتنی برای انکار این انتساب نیست. سمعانی مذاقی حدیثی دارد و اصولا بیشتر به محدثان و آثار حدیثی آنها پرداخته است، بنابراین با توجه به محتوای غیر حدیثی این کتاب، عجیب نیست اگر به آن اشارهای نکرده باشد. یکی بودن کنیه دو نفر و یا نزدیک بودن نسبت آنان و دلایلی از این دست نیز در حدی اطمینان بخش نیستند که بر اساس آنها انتساب دیرین کتابی مشهور را به نویسندهای که مترجم در مقدمه به نام و نسب و نسبت او به صراحت اشاره کرده و در متن کتاب نیز بارها این موضع تکرار شده است، باطل اعلام کنیم و این کتاب را به نویسندهای دیگر نسبت دهیم، آن هم تنها به این دلیل که او نیز کتابی به این نام داشته است. به هرحال به نظر میرسد در پذیرش چنین ادعاهایی نباید چندان شتاب کرد. بر این اساس ما مؤلف تاریخ بخارا ی مذکور را همچنان ابوبکر محمد بن جعفر نرشخی میدانیم.
کتابنامه
سمعانی، الانساب، تحقیق عبدالرحمن بن یحیی المعلی، مجلس دائرة المعارف العثمانیه، حیدرآباد ۱۹۶۲.
قزوینی، یادداشتهای قزوینی، به کوشش ایرج افشار، انتشارات علمی، تهران ۱۳۶۳.
معروف، بشّار عوّاد، مؤلف تاریخ بخارا کیست؟ ترجمه علی بهرامیان، http://www.historylib.com/Site/SViewDocument.aspx?DocID=661&RT=List
مدرس رضوی، مقدمه بر تاریخ بخارا، انتشارات توس، ۱۳۶۲.
ابومسلم خراسانی ؟!
ابومسلم خراسانی (ح 100- 137 ق) در تاریخ اسلام چهره ای مشهور است زیرا او سرشناسترین رهبر نهضتی بود که منجر به برانداختن دولت اموی و بر سرکار آمدن عباسیان گردید. پس از قتل او به دست منصور عباسی در سال 137 ق، پیروان او، قیامهایی متعدد به نام او در گوشه و کنار ایران و بخصوص در خراسان صورت دادند. اندک اندک ابومسلم به موعودی تبدیل شد که همانند رهبری غایب، پیروان او انتظار ظهورش را می کشیدند و کتابهایی نیز با عنوان « ابومسلم نامه» در باره او نوشته شد که معمولا چهره ای اسطوره ای از او را نمایش می دادند. ما در این نوشته قصد نداریم به چند و چون کار ابومسلم بپردازیم اما شاید ذکر چند نکته در باره او مفید باشد:
4. یکی دیگر از کارهای شگفت انگیز ابومسلم، قتل موبدی بود به نام بهافرید که نوعی اصلاح در دین زرتشتی ایجاد کرده بود و تعالیمش حد واسط اسلام و آئین زرتشت بود. ابومسلم بهافرید را نیز به درخواست مغان زرتشتی در نیشابور به قتل رساند.
نتیجه آنکه ابومسلم بجز نقش مؤثری که در پیروزی عباسیان داشت، درتاریخ اسلام و تشیع دارای ویژگی خاصی بیش از یک سردار جنگی نیست و سیمایی که بعدها از او در اذهان مردم نقش بست را باید به عواملی دیگر نسبت داد.
سیمای اجتماعی بخارا
اگر دو دسته از کتب تاریخی یعنی تاریخهای عمومی و تاریخهای محلی را با هم مقایسه کنیم، درمی یابیم که تاریخهای محلی به دلیل دامنه گسترده تر موضوعی که به آن پرداخته اند، دارای اهمیت هستند، اما تاریخهای محلی نیز به رغم محدودیت موضوع به دلیل ارائه اطلاعاتی جزئی از شهر یا ناحیه ای که در باره آن نوشته شده اند، مهم قلمداد می گردند: نویسندگان اینگونه تاریخها معمولا از اهالی همان شهر و ناحیه ای هستند که در باره آن کتاب نوشته اند و علاوه بر منابع مکتوب، از روایات شفاهی ساکنین نیز استفاده می کنند. بر این اساس در اینگونه کتب معمولا اطلاعاتی جزئی و دقیق در باره ابعاد مختلف تاریخ یک شهر و یا ناحیه به خوانندگان عرضه می گردد. یکی از مشهورترین تاریخهای محلی ایران، کتاب تاریخ بخارا اثر ابوبکر محمد بن جعفر نرشخی است که در سال 332 ق به زبان عربی نوشته شده است. این اثر در سده 6 ق توسط ابونصر قباوی به فارسی ترجمه شد و مدتی بعد (در همان قرن) محمد بن زفر بن عمر آن را تلخیص کرد. متن موجود و چاپ شده تاریخ بخارا همین تلخیص محمد بن زفر است. این کتاب حاوی اطلاعاتی بسیار در باره تاریخ پیش و بعد از اسلام این شهر است و بر اساس آن می توان سیمایی روشن از مسائل اجتماعی این شهر را در این دوره ها ترسیم کرد. برای مقاله اینجانب تحت عنوان «سیمای اجتماعی بخارا بر اساس کتاب تاریخ بخارا اثر ابوبکر محمد بن جعفر نرشخی» به این آدرس مراجعه کنید:
http://www.historylib.com/Site/SViewDocument.aspx?DocID=668&Keyword=تاریخ%20بخارا
بسیار اما ...
در چند دهه اخیر، نوشتن کتابهایی در تاریخ صدر اسلام و شرح حال پیامبر(ص) در کشور ما رواج فراوانی یافته است. گرچه در نگاه اول، این کثرت خود موضوعی مثبت است، اما دقت بیشتر در محتوای بسیاری از این کتب، صورتی دیگر از ماجرا را آشکار می سازد و آن کیفیت ضعیف این آثار است. بر این اساس می توان مدعی شد که گرچه شمار تاریخهایی از زندگانی پیامبر اکرم که در چند دهه اخیر در کشور ما نوشته شده، شاید به صدها اثر بالغ گردد، اما از آن همه، تعداد کتابهایی که به لحاظ روش و محتوی، آثاری قابل قبول به شمار می آیند، به 10 اثر نیز نمی رسد. سوال این است که این وضع ناشی از چه عواملی است؟ نگارنده بر این عقیده است که در وهله اول، مقدس بودن موضوع این تاریخ، دست مورخین را در پرداختن به مطالبی تازه در آن می بندد. این موضوع البته در دوره های مختلف دارای شدت و ضعف است، ولی همواره مقدس بودن یک موضوع، محدودیتهایی را بر مورخ تحمیل می کند. مخالفتهای بیرونی با شخصیت پیامبر اکرم و نقد و گاه توهینهای پیروان سایر ادیان نیز بر شدت این محدودیتها می افزاید، از اینرو که گمان می رود؛ طرح برخی موضوعات در باره آن حضرت، بهانه جدیدی به دست مخالفان خواهد داد. اما علت دیگر نازل بودن کیفیت این آثار، سطح پایین معلومات تاریخی نویسندگان آنها و آشنا نبودن ایشان با روشهای تحقیق در تاریخ است. طبیعتا نویسنده ای که تحصیلات و مطالعاتی مناسب در تاریخ اسلام ندارد و اصولا با روشهای جدید تحقیق در تاریخ بیگانه است و حتی درک صحیحی از تفاوت تحقیقات تاریخی با پژوهشهای کلامی ندارد، قادر نخواهد بود که کتابی قابل قبول عرضه کند. بر اینها باید عدم آشنایی بسیاری از مورخان نسبت به اصول دانشهایی مانند سیاست، جامعه شناسی و اقتصاد را افزود؛ شکی نیست که اینگونه علوم به مورخ اجازه می دهند، تا زاویه دید خود را نسبت به موضوع عوض کند و از منظری جدید به آن بنگرد. در فقدان مواردی که برشمردیم، ظاهرا نباید منتظر آثاری نو و خواندنی در تاریخ زندگانی پیامبر باشیم.
هنرمندان و تاریخ
دوستی پرسیده بود: هم سیاستمداران و هم هنرمندان چهره دگرگون شده ای از حوادث تاریخی به دست می دهند. بنابراین چرا کار گروه اول ناپسند است ولی کار گروه دوم مورد انتقاد قرار نمی گیرد؟
آنچه در این باره باید گفت این است که میان اهل سیاست و ارباب هنردر رجوع به واقعیتهای تاریخی و ارائه آنها تفاوتهایی است: در باره گروه اول، در مقاله «سیاستمداران و تاریخ» سخن گفته ایم، اما در باره هنرمندان باید گفت؛ این ذات هنر است که هنرمند را وادار می کند تا به دستکاری واقعیات بپردازد، زیرا اصولا یک اثر هنری، تنها با دستکاری در واقعیت شکل می گیرد و گرچه این نیز نوعی تحریف واقعیت است، ولی از آنجایی که همگان نسبت به آن علم و آگاهی دارند، مشکلی ایجاد نمی کند. هنرمندان هیچگاه- همانند سیاستمداران- اعلام نمی کنند که آنچه عرضه می کنند عین واقعیت است. اگر هنرمندی نیز چنین ادعایی کند، مخاطبین او می دانند که چنین نیست. اینچنین، دستکاری هنرمند در واقعیت که معمولا با هدف افزودن بر درجه زیبایی آن صورت می پذیرد، منجر به خطایی معرفتی، سیاسی یا اجتماعی نخواهد شد. مثالی در این باره می تواند به فهم بهتر مطلب کمک کند: نیکولوس کازانتازاکیس رمانی نوشته به نام «آخرین وسوسه مسیح» که بر اساس آن فیلمی نیز به همین نام ساخته شده است. در این رمان، نسبت به انجیل و منابع تاریخی مسیحیت، تصویری متفاوت ازعیسی مسیح عرضه گردیده است،اما همگان می دانند که رمان کازانتازاکیس یک اثر هنری است و نه یک کتاب تاریخی. بنابراین در حالی که آن را می خوانند و با آن رابطه برقرار می کنند، هیچگاه به فکرشان خطور نمی کند که این گزارشی واقعی از حیات عیسی (ع) است. ختم کلام اینکه دستکاری در واقعیات تاریخی نزد هنرمندان - چه خوب و چه بد - زیانی در پی ندارد و تنها وقتی منجر به سوء فهم و برداشت می گردد که مخاطبین به لحاظ شناخت و معرفت در آن حدی باشند که فرق هنر و تاریخ را ندانند؛ یعنی برای فهم واقعیتی تاریخی، منابع تاریخی را رها کنند و به سراغ اثری هنری بروند .
سیاستمداران و تاریخ
مراجعه به تاریخ، تنها کار مورخان نیست؛ بلکه گروهها و افراد زیادی به تاریخ رجوع می کنند. به عنوان مثال می توان به معلمان، مبلغان، هنرمندان، روزنامه نگاران و سیاستمداران اشاره کرد. انگیزه ها و اهداف این افراد و گروهها البته یکسان نیست. به عنوان مثال یک معلم تاریخ برای یافتن موادی برای آموزش به شاگردانش به سراغ تاریخ می رود، یک هنرمند ممکن است برای یافتن سوژه ای برای خلق اثری هنری (کشیدن تابلویی، سرودن شعری یا نوشتن داستانی) به تاریخ مراجعه کند. روزنامه نگاران علی الظاهر برای جلب نظر خوانندگان خود به تاریخ سر می زنند، اما سیاستمداران متفاوت از سایرین هستند: آنان نه به دنبال خلق اثری هنری هستند، نه قصد تعلیم تاریخ دارند، و نه حتی در باطن امر در پی راضی کردن مخاطبین خویشند. سیاستمداران به تبع ماهیت کار خویش، در پی تأثیر در جریان امور هستند. به همین دلیل، نزد آنان مراجعه به تاریخ وسیله ای است برای رسیدن به اهدافشان؛ اینکه وضعیت خود را تحکیم بخشند یا رقبا را با چالش مواجه سازند. بنابراین آنان در تاریخ پی چیزهایی می گردند که وصول به اهدافشان را تسهیل کند. این است که به گفته مایکل استنفورد؛ سیاستمداران نه برای کشف حقیقت بلکه تنها برای به دست آوردن مستمسک به تاریخ رجوع می کنند. روشن است که در این روند آنچه قربانی می شود، حقایق تاریخی است که گاه بزرگنمایی می شوند، گاه جنبه هایی از آنها مغفول می ماند و یا اینکه ماهیتشان کاملا دگرگون عرضه می گردد. نتیجه در هرحال یک چیز است: تحریف تاریخ. البته نمی توان به این دلیل این گروه را از مراجعه به تاریخ منع کرد، بلکه می توان از آنان خواست تا صرف نظر از شخصیت سیاسی خود، به عنوان اشخاصی حقیقی و با التزام به روشهای علم تاریخ، وارد این عرصه شوند.
