با علی (ع)
شاید در میان ملتی شیعه که نام و یاد علی (ع) همیشه و همهجا پراکنده است، سخن گفتن از آغاز آشنایی با او کاری بسیاردشوار باشد، ولی نگارنده به یاد میآورد که اولین آشناییهایش با این نام بزرگ چگونه حاصل شده است:
...
در شهر ما مدرسه علمیهای بود که سر در آن کتیبه چهارگوش کوچکی داشت. دبستان که رفتم و خواندن که آموختم، وقتی از روبروی مدرسه طلاب میگذشتم، اوایل به زحمت و بعدها به آسانی، خط نستعلیق شکسته سفید رنگی را که بر کاشیهای فیروزهای کتیبه نقش بسته بود، میخواندم: « قال رسول اللّه: انا مدینه العلم و علی بابها ». این کتیبه را تا همین اواخر که ساختمان مدرسه را بازسازی کردند، هر وقت به شهرمان می رفتم و از کنار ساختمان مدرسه علمیه میگذشتم، از سر عادت میخواندم.
در سالهای آخر دبستان به مسجد میرفتم؛ نماز جماعت، دوره قرآن، منبر شبهای رمضان و مراسم شبهای احیا که دعای جوشن کبیر میخواندیم و قرآن سر میگرفتیم. ولی اوج مراسم وقتی بود که چراغها را خاموش میکردند و مصیبت شهادت علی را میخواندند. شاید به همین خاطر، از قدیم در ذهن من اینچنین نقش بسته که گویی در میان مردم ما، مراسم این شبها بیشتر بزرگداشت امام علی است تا تعظیم لیلهالقدر.
آن سالها نوارهای منبر واعظ خوش کلامی رونق بسیار داشت و مرد و زن و پیر و جوان را به خود جلب کرده بود؛ شیخ احمد کافی. یکی از مشهورترین نوارهای کافی، روضه شهادت علی (ع) بود. او ضربت خوردن امام را روایت میکرد و آمدن طبیبی یهودی بر بالین او را، جواب کردن او امام را و نسخهای که پیچیده بود که مجروح را فقط باید شیرخوراند و این که مردم کوفه قدح های پر شیر به در خانه حضرت آوردند و... بی اغراق میگویم که نوار این روضه را درآن سالها من دهها بار شنیده بودم.
همان روزگار، چند سال متوالی، بعد از ظهرهای گرم ماه رمضان را، پای رادیو مینشستم و نمایشنامهای را گوشمیدادم به نام « فاجعه رمضان »، « نوشته خموش » که ظاهراً اسم مستعاری بود. و فاجعه رمضان حکایت شهادت علی (ع) بود. حساسیت این نمایشنامه در روزهای هجدهم و نوزدهم رمضان به اوج میرسید و تاثیری شدید بر شنونده بر جا میگذاشت.
در آستانه انقلاب، از طریق آثار دکتر شریعتی، علی را به گونهای دیگر شناختم؛ تا اینجا علی جان پیامبر بود و باب شهر علم، شهادتش فاجعه رمضان بود و برآن همه میگریستیم، اما شریعتی میگفت: علی دست پرورده ناب اسلام بود، مرد جهاد بود و وحدت و عدالت، حقیقتی بود برگونه اساطیر، تنها بود و سرانجام شهید عدالت خود و قربانی زر و زور و تزویر شد و ما اکنون به عنوان شیعیان او نباید بر زخم سر او، که باید بر وضع خود بگرییم. علیِ شریعتی بسیار برجستهتر از آن چیزی بود که تا آن هنگام شناخته بودم. این بود که آن سیما ـ که هنرمندانه هم ترسیم شده بوده بود ـ بهعنوان چهره راستین علی در ذهن و ضمیرم حک شد و تقریباً تمامی صورتهای دیگر را محو کرد. مدتی بعد که تاریخخوان شدم، در مطالعه شخصیت آن امام، همه جا به دنبال یافتن اسنادی برای اثبات درستی و دقت این تصویر بودم و خود گاه با زبان یا قلم، علی را آنچنان که از شریعتی آموخته بودم، توصیف میکردم.
اما سیمایی که اکنون از علی در ذهن و ضمیر خود دارم، چیزی دیگر است؛ نزد من اکنون امام علی شخصیتی است که تاریخ ـ به معنای علمی کلمه ـ شناسانده. و من اگرچه هنوز به تمامی خطوط سیمای تاریخی او دست نیافته ام، ولی تا همین جا میتوانم گفت که این سیما، سیمای مردی است که بزرگترین دست پرورده اسلام و پیامبر بود، ولی در سیره و مرامش ویژگیهایی داشت منحصر به فرد؛ مرد جهاد بود و عدالت، آنگونه که خود فهم میکرد. و همین فهم خاص از عدالت بود که میان او و مردم روزگارش فاصله ای عمیق افکند. به سکوت او باور ندارم و معنای سکوتی را که بسیاری و بخصوص دکتر شریعتی گفتهاند، نمیفهمم و گاه فکر می کنم که شاید شریعتی با بزرگکردن این سکوت، برای مدتی، امکان شناخت دورهای ۲۵ ساله از حیات آن امام ( از مرگ پیامبر تا آغاز خلافتش ) را از ما گرفت. علی مشی و مرامی داشت که شیعیانش باید پیش از هر چیز به شیوهای درست و دقیق و به دور از هیاهو و احساسات آن را بشناسند. و ختم کلام آنکه علی حقیقتی بود بزرگ، ولی میان او و اساطیر نسبتی نیست. اسطوره و افسانه کردن او و یا حتی قراردادنش در مرز میان حقیقت و اسطوره، تنها سلب امکان عمل کردن به شیوه اوست. و واقعیت این است که ما شیعیان نه تنها این امکان را از خود سلب کرده بلکه چه بسیار، امکان معرفت او را نیز از خود دریغ داشتهایم.
